تبلیغات
الهه عشق
الهه عشق

سلام

پنجشنبه 18 تیر 1388

سلام

دوستان گلم احوالتون

 با تابستون چکار می کنید

حتما مثل بنده بخور و بخواب

واقعا دیگه عقده شده بود برام تو این چند وقته که بخوابم تا ظهر البته

 حالا که نمی شه چون دارم با یکی از دوستانم صبحها می رم کلاس رانندگی آیین نامه و قسمت فنی ماشین از شنبه 20 تیر هم میریم برای رانندگی در شهر خدا بخیر بگذرونه معلموم نیست قرار چند نفر رو زیر کنیم تا رانندگی یاد بگیرم .

راستی اینو نگفتم یک هفته رفته بودم اهواز

 جای همتون خالی خیلی خوش گذشت هوا که خیلی گرم بود اما ما که از رو نرفتیم

 بیرون زیاد می رفتیم  دو بار هم رفتیم آبادان خیلی کیف داد فقط برای خرید خوب بود

 خلاصه که ماه اول به خوبی و خوشی داره میگذره امیدوارم که برای شما هم همینطور باشه

تازگیها بنده حقیر بسیار بسیار تنبل شدم و خیلی خیلی دیر به دیر آپ می کنم

 نمیدونم چرا، ولی اصلا حسش نیست بر عکس دوست بسیار اکتیو من خاطره که هر روزه آپ جدید داره البته نا گفته نماند که قلم بسیار خوبی داره 

 

دانشگاه با اون امتحانات بازم تموم شد. تازه با اون توصیفهایی که من از دانشگاه بسیار مدرنمون براتون داشتم حتما باهاش آشنا هستید و یه مدتی راحتم از رفت و آمد چون راهش دوره یک ساعت ونیم تو راهم

 و حالا منتظر جواب نمرات هستیم که ببینیم چه دسته گلی به آب دادیم

 نمرات بسیار درخشان

 اون ترم قبل که مشروطی زیاد داشتیم خدا این ترم رو بخیر کنه

از بس این نامردا سخت میگیرن

یه شانسی که داشتیم این ترم نمره منفی نداشت و باز یه کور سوی امیدی باقیست

مثل اینکه خیلی دارم حرف میزنم

پس فعلا میرم اما دوباره می یام

 


...

پنجشنبه 18 تیر 1388

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

    گر چه در عشق شکستیم صدایی نکنیم

             یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                  طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


انتقاد

دوشنبه 31 فروردین 1388

از بس که این دختر (بانوی فانوس به دست) توی هر کدوم از این پستها

هر دفعه به نحوی از دانشگاه انتقاد کرد .

مثل یه ویروس سرما خوردگی به ما هم سرایت کرد ما هم تصمیم گرفتیم که بنویسیم شاید یه فرجی شد .

اما نوشته های او کجا و ما کجا ؟!

نمی دونید که من چی می کشم اما تا حالا صدام در نیمده

تازه این خانم بانو چشمشون به مکان زیبای دانشگاه ما نیفتاده ولی اگه

یه لحظه فقط یه لحظه بیاد اونجا فکر کنم...

 

جونم براتون بگه:

نمیدونی این مکان چقدر بزرگ و جاداره

برای این همه دانشجو فقط 4کلاس ناقابل بیشتر نداره

برای اینکه دانشجوها سر کلاس ها با هم دعوا نکنند

کلاسها رو در هفته و ساعات مختلف تقسیم کردند .

 

تازه قول دادند که اگر خدا بخواهد ،اگر هوا خوب باشد،اگر بودجه به اندازه کافی در اختیار باشد ، اگر کارگر باشد، اگر آجر و سیمان باشد

اگر مقامات راضی باشند ، سال دیگه ساختمان بزرگ و جدید دانشگاه

تاسیس شود .

 

وقتی به مشکلی بر می خوری اصلا کسی نیست که جوابتو بده یه آدم تحصیل کرده درست حسابی اونجا پیدا نمی کنی (دست رو دلم نذار)

هر کسی که سردستشون بوده برداشتن برای رسیدگی به امور دانشجوها

استخدام کردند 

هر چی می پرسی فقط می گن برو تو سایت ، آخه عزیز دل من تو سایت که دیگه ننوشته  آقای استاد فلانی فردا کلاس داره یه نه ....

 

جناب رئیس دانشگاه آدم خوبیه اما از شانس بد ما ایشون سرشون بسیار شلوغه و در دانشگاه به ندرت سر و کله اش پیدا می شه !!

(آخه  ایشون پزشک هستند و در مطب مشغول خدمت به مردم هستند)

 

 

نمی دونی چه سالن بسیار بزرگ و مجللی داریم برای برگزاری جلسات و آزمون ها ...

توی حیاط دو تا پوش زدن و اونجا مرکز همایش ها و برگزاری آزمونها است ...

اصلا نمی شه روی صندلی های این سالن نشست

یه بار که نشستی اون موقع بهت می گم

وقتی تمام مانتو و شلوار مبارک با خاک یکی شد اون موقع دیگه حالت  جا می یاد 

حالا هی  خودتو بتکون

مگه تمیز می شه انگار این خاکها از کره مریخ اومده .....

 

 

بقیه حرف ها و درد دل ها بماند برای پستی دیگر 


 

 


صدای پای بهار

دوشنبه 24 فروردین 1388

بهار که از راه می رسد 

می دانم تو خواهی آمد   درختان شکوفه خواهند داد

و من دوباره عاشق خواهم شد

و من دوباره غبار از همه چیز خواهم زدود

وکوچه و حیاط را برایت آب و جارو خواهم کرد

وبرایت شمعی روشن می کنم و به زمستان می گویم :

برو که دیگر جای تو در این خانه نیست

وعطر بوی سپند را تا کوچه های باریک سپیده کودکی خواهم پیچاند

و با قشنگترین پیراهنم درآستان در به انتظار تو خواهم ایستاد

تا از جاده های دور بیایی

می دانم تو خواهی آمد

و من به تو دوباره سلام خواهم کرد


سال نو مبارک

دوشنبه 26 اسفند 1387

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره

معرفتش از وزنش سنگین تره

دوباره یکسال گذشت

یکسال با کوله باری از شادیها و غم ها

یکسال پر از روزهای قشنگ و زشت

یکسال پر از تلاش و کوشش

اما دوباره بهار خانوم با همه ی زیبائیهاش

پیش ما اومد تا دوباره از زندگی نو از شور و هیجان به ما خبر بده و بگه آهای آدما زندگی به اون بدی هم که فکر می کنید نیست از درختها یاد بگیرید دوباره تازه شدن را دوباره شکوفه زدن را هنوز دیر نشده

قلبهایتان را از کینه ها خالی کنید نه تنها خانه هایتان بلکه دلهایتان را خانه تکانی کنید

سال نو بر همه ی شما دوستان گلم مبارک

سر سفره هفت سین به یاد من هم باشید

التماس دعا


شب بو ها

دوشنبه 26 اسفند 1387

من صدای رویش افسانه ام

باز من با آسمان بیگانه ام

ساده ام مثل کبوتر،مثل آب

زیر گلبرگی است شبها لانه ام

بس که با گل پونه ها خو کرده ام

بوی شبنم می دهد کاشانه ام

من کویرم ،التهابم ،آتشم

درد دارم ،عاشقم،دیوانه ام

بال افشانی مرغ آتش است

یا جنون می ریزد از پروانه ام ؟

سالها از مرگ شب بوها گذشت

من هنوز افسون آن افسانه ام


...

دوشنبه 26 اسفند 1387

به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق

ولی در ابتدای ورودم روی کاغذ خواندم

در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند

به قیمت نابودی پاک بازان ...


قلب

دوشنبه 26 اسفند 1387

 

قلب سرزمین عجیبی است

زیرا

هم زادگاه عشق است

هم آرامگاه عشق


..@..@..

پنجشنبه 10 بهمن 1387

به نام آنکه خالق تمام زیبائیهاست

وهستی از وجود او گشت موجود

 

سلام سلام سلام  به دوستان گلم

می دونم این دفعه غیبتم خیلی طولانی شد

اما دست پر اومدم

امتحاناتم تموم شد اما من کچل شد

زیاد نمی خوام حرف بزنم فقط

به دوست عزیزم خاطره تبریک می گم که به عنوان

نخبه تو کشور معرفی شد

حرفی نیست جز دوری شما

نظرات یادتون نره


.شعر من

پنجشنبه 10 بهمن 1387

شعر من کوچه ی پیچاپیچی است

کوچه باغی است

که تنها یک شب تو از این کوچه گذشتی مغرور

سالها می گذرد  سالها در گذر کوچه نگاه دیوار

دیده بس رهگذران را خاموش

دیده بس رهگذران را پر شور

لیک ای رهگذر یک شبه ی کوچه ی من

جای پای تو در این کوچه به جا مانده است


...

پنجشنبه 10 بهمن 1387

خیلی ها مترسک رو دوست ندارند چون پرنده ها رو

می ترسونه

ولی

من   

دوستش دارم چون تنهایی رو درک می کنه


.........

پنجشنبه 10 بهمن 1387

می گن شیشه احساس نداره

ولی وقتی بخار گرفته بود

روش نوشتم دوستت دارم

اونم آروم آروم گریه کرد


.................

پنجشنبه 10 بهمن 1387

دوستی مثل اسناد کهنه است ،قدمت تاریخ،آن را قیمتی می کند

 

دوستانت باید مثل کتابهایی که می خوانی کم باشند وبرگزیده


...

پنجشنبه 21 آذر 1387

سلام به دوستان گلم من آپ کردم

ولی به علت کمبود وقت نمی تونستم بیام و به همتون سر بزنم و دعوتتون کنم برای همین از همین جا ازتون عذر خواهی میکنم

لطفا نظر یادتون نره

مرسی


...

پنجشنبه 21 آذر 1387

احمق ها وقتی می فهمند  احمقند که خیلی دیر شده باشد

 و من مثل همه ی احمق ها ی روی زمین

 بعد از هجرت تلخ تو به حماقت خویش

 پی بردم ...

 


تعداد کل صفحات: (4) 1   2   3   4   

فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها